خۆری وڵات
۱۳۹۷ خرداد ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۷ خرداد ۲, چهارشنبه
عشق به روایت داستانی کوتاه(عشق کرگدن)
عشق به روایت داستانی کوتاه(عشق کرگدن)
به قلم: شل سیلور استاین
یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست...
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .
کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ...
دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.
کرگدن گفت : من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .
کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .
دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی، قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری .
کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی .
کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار...
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید !
*کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟
دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است *
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟
دم جنبانک گفت : نه کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد .
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد !
کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند !
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند .
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم ....
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .
کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ...
دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.
کرگدن گفت : من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .
کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .
دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی، قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری .
کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی .
کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار...
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید !
*کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟
دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است *
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟
دم جنبانک گفت : نه کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد .
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد !
کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند !
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند .
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم ....
۱۳۹۷ فروردین ۱۱, شنبه
هر دار و دستهای هزار بازوی خود را دراز میکند تا مانع از این شود که شما یک درجهی دیگر بالا بروید،
هزار دهانِ خود را باز میکند تا تمسخر را چون تفی به صورتتان پرتاب کند، هزار صدای خود را بلند میکند تا از خوبی خود و بدی شما سخن بگوید... آنها برای نابود کردنتان وسیلههایی به کار میبرند که شما تحقیر میکنید! و با این وسیلهها نابودتان میکنند...
ژان_پل_سارتر
۱۳۹۶ آبان ۱۶, سهشنبه
کاریکاتور
تهدید تازه #شارلی_ابدو به دنبال انتشار کارتونی جنجالی از اسلامشناس سوییسی
مجله فکاهی "شارلی اِبدو" در تازهترین شمارهی خود، یک بار دیگر با انتشار کارتونی انتقادی درباره اسلام خبرساز شد.
سوژهی اصلی این کارتون، #طارق_رمضان اسلامشناس مشهور سوییسی است که به تازگی از سوی دو زن نویسنده در #فرانسه با اتهام #تجاوز_جنسی روبهرو شده است و چهار شاگرد سابق او نیز وی را به اذیت و #آزار_جنسی خود متهم کردهاند.
در کارتون "شارلی ابدو"، طارق رمضان با اشاره به آلت جنسی برآمدهی خود میگوید: «من خودم رکن ششم اسلام هستم.» "شارلی اِبدو" به دنبال انتشار این کارتون، تهدیداتی مرگبار دریافت کرده و دادستانی پاریس تحقیقات قضایی در خصوص تهدیدها را آغاز نموده است. دفتر این هفتهنامه فرانسوی، در ژانویه ۲۰۱۵ مورد حمله #تروریست های اسلامگرا قرار گرفت که در جریان آن،
ده روزنامهنگار از جمله چهار کارتونیست مطرح فرانسوی جان باختند. “طارق رمضان” ۵۵ساله، استاد مطالعات اسلامی در دانشگاه #آکسفورد و یکی از شناختهشدهترین اسلامشناسان معاصر است. او در عین حال، نوهی "حسن البنا”، بنیانگذار #اخوان_المسلمین در مصر است.
تلگرام خوره کتاب:
۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه
من کاملا موافق جدایی دین از سیاستام. این دو نهاد هر کدام به طور جداگانه به اندازه کافی به دنیا گند زدهاند که اگر آنها را با هم بیامیزیم، ممکن است نابودی دنیا را در پی داشته باشد.
جورج کارلین
I totally agree with separation of church and Syastam. Each of these two entities separately have enough to infect the world with Byamyzym if they may be trying to destroy the world.
George Carlin
جورج کارلین
I totally agree with separation of church and Syastam. Each of these two entities separately have enough to infect the world with Byamyzym if they may be trying to destroy the world.
George Carlin
۱۳۹۶ خرداد ۵, جمعه
رقابت سیاسی در فرانسه
رقابت سیاسی در فرانسه
(نقل ازکتاب خاطرات دکترپاپلی یزدی_جغرافیدان
پرسیدم شما برای حزب چه کار می کردید؟
گفت مشورت میدادم. ولی یک کمیته مالی هم درست کردم و برای انتخابات پول جمع می کردم.
گفتم اگر محرمانه نیست چقدر پول جمع کردید؟
گفت من خودم 1.200.000 فرانک دادم و از دوستانم هم پول گرفتم، جمعاً 43.000.0000 فرانک پول جمع کردم و به حزب دادم.
گفتم چند درصد امیدوار به پیروزی هستند.
گفت صد در صد.
گفتم حزب سوسیالیست چندین دهه است که برنده انتخابات نشده است.
گفت: اما فرانسوا میتران رقیب سرسختی است.
دو شب بعد نتیجه انتخابات معلوم شد. فرانسوا میتران برنده انتخابات بود. او رئیس جمهور منتخب اعلام شد.
سوسیالیستها، کمونیستها و کلاً چپیها به خیابانها ریخته بودند و شادی میکردند.
شادی عظیم. میدان باستیل غلغله بود. رگباری شدید و رعد و برقی بینظیر پاریس را در بر گرفته بود.
من برای تماشا رفته بودم. خیس آب بودم که به پای آسانسور رسیدم.
موسیو پیر دسپاکس با چشمی اشکبار پای آسانسور بود.
گفت برو لباست را عوض کن و به خانه من بیا.
همین کار را کردم.
پیرمرد مثل اینکه جوانی را از دست داده باشد، بخاطر شکست حزبش گریه میکرد.
میگفت منافع ملی ما در خطر است.
او میگفت در ظرف چند ماه سرمایهها از فرانسه فرار خواهند کرد.
سرمایه دارها سرمایههایشان را از کشور خارج میکنند و اقتصاد فرانسه مختل میشود.
من 35 سال داشتم و او 85 سال.
سال 13611 بود ومن خود نگران وضعیت کشور. صحبت را عوض کردم و حال بچهها و نوههایش را پرسیدم.
از 6 بچهاش هیچکدام درپاریس نبودند.
چند نوهاش در پاریس بودند که گاه گاه به پدربزرگ سری میزدند.
چند ماهی گذشت و فرانسوا میتران در کاخ الیزه بود.
عراق به ایران حمله کرده بود.
یکی از نتایج این جنگ گرانی قیمت نفت بود.
نفت از بشکهای 7-6 دلار به بیش از 30 دلار رسیده بود.
فرانسوا میتران در تلویزیون ظاهر شد.
رئیس جمهور با مردم صحبت کرد.
گفت به علت گرانی نفت، فرانسه با مشکلات اقتصادی روبرو خواهد شد.
او پیشنهاد داد و گفت من نه دستور میدهم و نه بخشنامه میکنم، فقط پیشنهاد میدهم. پیشنهادش چه بود.
قانون در فرانسه میگفت که درجه حرارت ساختمانها در زمستان 21 درجه باشد.
میتران گفت اگر به جای 21 درجه، شوفاژها را روی 18 درجه تنظیم کنید، حدود 33 میلیارد فرانک صرفهجویی انرژی خواهیم داشت.
چند روز بعد رفتم خبری از موسیو دسپاکس بگیرم.
زمستان بود و سرما.
موسیو در آپارتمانش را باز کرد.
دیدم پالتویی پوشیده و کلاهی بر سر گذاشته است.
من داخل آپارتمان موسیو دسپاکس شدم.
هوا سرد بود، پرسیدم پس چرا اینقدر لباس پوشیدهاید و کلاه به سر دارید؟
گفت رئیس جمهور چند روز پیش پیشنهاد داد که درجه حرارت را از 21 به 18 کاهش دهیم.
گفتم شما که با فرانسوا میتران مخالف بودید، از پیروزی او ناراحت شدید، آنقدر ناراحت شدید که گریه کردید.
گفت موسیو پاپلی از وقتی او رئیس جمهور شد، او رئیس جمهور همه فرانسه و همه ملت فرانسه است.
من از نظر حزبی با او مخالفم ولی او رئیس جمهور من است.
من حرف او را بعنوان یک رئیس جمهور قبول دارم.
ما برای منافع ملی فرانسه همه باید با او همکاری کنیم.
همه حزب ماهم با او همکاری دارند.
البته ما درمجالس با حزب سوسیالیست مخالفت میکنیم ولی هر کجا پای منافع ملی باشد همه یکی هستیم.
در کارهای روزمره هم او رئیس جمهور است.
من درگوشهای ازاتاق موسیو دسپاکس نشسته بودم، در فکر بودم و سردم شده بود، دیدم که دماسنج آپارتمان درست بالای سر شوفاژ است، شوفاژ آن طرف اتاق بود.
گفتم موسیو دسپاکس، دماسنج بالای شوفاژ است، وقتی درجه حرارت بالای شوفاژ، 188 درجه باشد این گوشه اتاق حتماً 15 درجه است.
من گفتم باید جای دماسنج را عوض کنید.
لااقل آن را به دیوار وسط اتاق بگذارید.
موسیو دسپاکس فکری کرد و گفت، من که خود را گول نمیزنم، پارسال هم دماسنج همان جا بالای سر شوفاژ بود.
من پارسال اتاق را با همین دماسنج 21 درجه تنظیم کردم و امسال با حرف رئیس جمهور با 18 درجه.
جای دماسنج را هم عوض نمیکنم.
من در حیرت بودم، مردی 85 سالهای که 1.200.0000 فرانک برای شکست فرانسوا میتران داده بود، حالا خود را در پالتو پیچیده بود تا حرف همین فرانسوا میتران را به عنوان رئیس جمهور عملی کند.
مردی که ماهیانه دهها هزار فرانک در مزرعه وسهام درآمد داشت، میخواست ماهیانه 600 فرانک درفاکتور شوفاژخانه صرفهجویی کند تا منافع ملیش حفظ شود.
شاید من بهترین درس دکترایم را در پاریس در اتاق موسیو دسپاکس گرفتم نه از دانشگاه سوربن!
رئیس جمهورمنتخب ولو ازحزب مخالف، رئیس جمهور همه ملت و کشور است.
(نقل ازکتاب خاطرات دکترپاپلی یزدی_جغرافیدان
پرسیدم شما برای حزب چه کار می کردید؟
گفت مشورت میدادم. ولی یک کمیته مالی هم درست کردم و برای انتخابات پول جمع می کردم.
گفتم اگر محرمانه نیست چقدر پول جمع کردید؟
گفت من خودم 1.200.000 فرانک دادم و از دوستانم هم پول گرفتم، جمعاً 43.000.0000 فرانک پول جمع کردم و به حزب دادم.
گفتم چند درصد امیدوار به پیروزی هستند.
گفت صد در صد.
گفتم حزب سوسیالیست چندین دهه است که برنده انتخابات نشده است.
گفت: اما فرانسوا میتران رقیب سرسختی است.
دو شب بعد نتیجه انتخابات معلوم شد. فرانسوا میتران برنده انتخابات بود. او رئیس جمهور منتخب اعلام شد.
سوسیالیستها، کمونیستها و کلاً چپیها به خیابانها ریخته بودند و شادی میکردند.
شادی عظیم. میدان باستیل غلغله بود. رگباری شدید و رعد و برقی بینظیر پاریس را در بر گرفته بود.
من برای تماشا رفته بودم. خیس آب بودم که به پای آسانسور رسیدم.
موسیو پیر دسپاکس با چشمی اشکبار پای آسانسور بود.
گفت برو لباست را عوض کن و به خانه من بیا.
همین کار را کردم.
پیرمرد مثل اینکه جوانی را از دست داده باشد، بخاطر شکست حزبش گریه میکرد.
میگفت منافع ملی ما در خطر است.
او میگفت در ظرف چند ماه سرمایهها از فرانسه فرار خواهند کرد.
سرمایه دارها سرمایههایشان را از کشور خارج میکنند و اقتصاد فرانسه مختل میشود.
من 35 سال داشتم و او 85 سال.
سال 13611 بود ومن خود نگران وضعیت کشور. صحبت را عوض کردم و حال بچهها و نوههایش را پرسیدم.
از 6 بچهاش هیچکدام درپاریس نبودند.
چند نوهاش در پاریس بودند که گاه گاه به پدربزرگ سری میزدند.
چند ماهی گذشت و فرانسوا میتران در کاخ الیزه بود.
عراق به ایران حمله کرده بود.
یکی از نتایج این جنگ گرانی قیمت نفت بود.
نفت از بشکهای 7-6 دلار به بیش از 30 دلار رسیده بود.
فرانسوا میتران در تلویزیون ظاهر شد.
رئیس جمهور با مردم صحبت کرد.
گفت به علت گرانی نفت، فرانسه با مشکلات اقتصادی روبرو خواهد شد.
او پیشنهاد داد و گفت من نه دستور میدهم و نه بخشنامه میکنم، فقط پیشنهاد میدهم. پیشنهادش چه بود.
قانون در فرانسه میگفت که درجه حرارت ساختمانها در زمستان 21 درجه باشد.
میتران گفت اگر به جای 21 درجه، شوفاژها را روی 18 درجه تنظیم کنید، حدود 33 میلیارد فرانک صرفهجویی انرژی خواهیم داشت.
چند روز بعد رفتم خبری از موسیو دسپاکس بگیرم.
زمستان بود و سرما.
موسیو در آپارتمانش را باز کرد.
دیدم پالتویی پوشیده و کلاهی بر سر گذاشته است.
من داخل آپارتمان موسیو دسپاکس شدم.
هوا سرد بود، پرسیدم پس چرا اینقدر لباس پوشیدهاید و کلاه به سر دارید؟
گفت رئیس جمهور چند روز پیش پیشنهاد داد که درجه حرارت را از 21 به 18 کاهش دهیم.
گفتم شما که با فرانسوا میتران مخالف بودید، از پیروزی او ناراحت شدید، آنقدر ناراحت شدید که گریه کردید.
گفت موسیو پاپلی از وقتی او رئیس جمهور شد، او رئیس جمهور همه فرانسه و همه ملت فرانسه است.
من از نظر حزبی با او مخالفم ولی او رئیس جمهور من است.
من حرف او را بعنوان یک رئیس جمهور قبول دارم.
ما برای منافع ملی فرانسه همه باید با او همکاری کنیم.
همه حزب ماهم با او همکاری دارند.
البته ما درمجالس با حزب سوسیالیست مخالفت میکنیم ولی هر کجا پای منافع ملی باشد همه یکی هستیم.
در کارهای روزمره هم او رئیس جمهور است.
من درگوشهای ازاتاق موسیو دسپاکس نشسته بودم، در فکر بودم و سردم شده بود، دیدم که دماسنج آپارتمان درست بالای سر شوفاژ است، شوفاژ آن طرف اتاق بود.
گفتم موسیو دسپاکس، دماسنج بالای شوفاژ است، وقتی درجه حرارت بالای شوفاژ، 188 درجه باشد این گوشه اتاق حتماً 15 درجه است.
من گفتم باید جای دماسنج را عوض کنید.
لااقل آن را به دیوار وسط اتاق بگذارید.
موسیو دسپاکس فکری کرد و گفت، من که خود را گول نمیزنم، پارسال هم دماسنج همان جا بالای سر شوفاژ بود.
من پارسال اتاق را با همین دماسنج 21 درجه تنظیم کردم و امسال با حرف رئیس جمهور با 18 درجه.
جای دماسنج را هم عوض نمیکنم.
من در حیرت بودم، مردی 85 سالهای که 1.200.0000 فرانک برای شکست فرانسوا میتران داده بود، حالا خود را در پالتو پیچیده بود تا حرف همین فرانسوا میتران را به عنوان رئیس جمهور عملی کند.
مردی که ماهیانه دهها هزار فرانک در مزرعه وسهام درآمد داشت، میخواست ماهیانه 600 فرانک درفاکتور شوفاژخانه صرفهجویی کند تا منافع ملیش حفظ شود.
شاید من بهترین درس دکترایم را در پاریس در اتاق موسیو دسپاکس گرفتم نه از دانشگاه سوربن!
رئیس جمهورمنتخب ولو ازحزب مخالف، رئیس جمهور همه ملت و کشور است.
منبع: یک فنجان کتاب گرم
۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه
حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )
ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
- : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
سگ اولی پوز خندی زد و گفت :
- " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
- : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
سگ اولی پوز خندی زد و گفت :
- " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه
در کنگره حزب کمونسیت شوروی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خروشچف که با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفتزده کرد، یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد:
رفیق خروشچف، وقتی بیگناهان اعدام میشدند، شما کجا بودید؟
خروشچف گفت: هر کس این را گفت از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.
در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید!
از کتاب «دومین مکتوب» نوشته «پائولو کوئلیو
Communism in the Soviet Party Congress, Nikita Khrushchev during a speech denouncing Stalin's crimes that shocked the world, a man from the crowd cried out:
Comrade Khrushchev, when innocent people were being executed, where were you?
Khrushchev told everyone that he comes from here.
But no one moved out of place.
Khrushchev continued've answered your own question.
At that time, I've been where you are right now!
The book "Second Letter" by 'Paulo Coelho
رفیق خروشچف، وقتی بیگناهان اعدام میشدند، شما کجا بودید؟
خروشچف گفت: هر کس این را گفت از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.
در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید!
از کتاب «دومین مکتوب» نوشته «پائولو کوئلیو
Communism in the Soviet Party Congress, Nikita Khrushchev during a speech denouncing Stalin's crimes that shocked the world, a man from the crowd cried out:
Comrade Khrushchev, when innocent people were being executed, where were you?
Khrushchev told everyone that he comes from here.
But no one moved out of place.
Khrushchev continued've answered your own question.
At that time, I've been where you are right now!
The book "Second Letter" by 'Paulo Coelho
۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه
امروز سوار مترو شدم،
امروز سوار مترو شدم،مترو نسبتا شلوغ بود و صدای موزیک به گوش میرسید.مردی آن طرف تر مشغول نواختن بود،
در آن لحظه موزیک را قطع کرد و به طرف مردم رفت تا به او کمک کنند.نزدیک من که رسید دو یورو به او دادم ،
در این فاصله که آن مرد رفت چشمم به زنی افتاد که در حال رمان خواندن بود،با خودم گفتم این کتاب شاید یک داستان غم انگیز یا عشقی باشد یا همین داستانی که اکنون در اطراف ما رخ میدهد،
آن زن حتی سرش را بلند نکرد که بداند چه میگذرد،آن طرف هم مردی با کت و شلوار پاهایش را روی هم گذاشته بود و به پنجره کنارش خیره شده بود ،احساس کردم او هیچ کس را جز خودش نمیبیند،بقیه مردم هم مشغول پچ پچ کردن بودن،
در آن حال پیرزنی هم وارد مترو شد و مانند آن مرد نوازنده از مردم کمک خواست،باز من به ژست های عحیب و مغرورانه مردم نگاه کردم،آن موقع به یاد فیس بوک افتادم که در آن عکس های تأثر برانگیز گذاشته میشود و مردم لایک و کامنت ،
بله اینگونه است ،نمیدانم گره زندگی کجاست.
چرا انسان ها سعی نمیکنند به اطرافیان خود نگاه کرده و برای کمک به آنها قدمی بردارند،چیزی که من را بیشتر آزار میدهد این است که فکر میکنم جای سنگ و قلب انسان امروزه عوض شده است،همین لحظه به یادم افتاد که به پیرزن هم کمکی کنم به اطرافم نگاهی انداختم ولی او دور شده بود و من باید پیاده میشدم ،کاش به جای این همه حرف و فکر کردن راجع به دیگران به آن پیرزن کمکی کرده بودم تا فرقی با اطرافیان داشته باشم
در آن لحظه موزیک را قطع کرد و به طرف مردم رفت تا به او کمک کنند.نزدیک من که رسید دو یورو به او دادم ،
در این فاصله که آن مرد رفت چشمم به زنی افتاد که در حال رمان خواندن بود،با خودم گفتم این کتاب شاید یک داستان غم انگیز یا عشقی باشد یا همین داستانی که اکنون در اطراف ما رخ میدهد،
آن زن حتی سرش را بلند نکرد که بداند چه میگذرد،آن طرف هم مردی با کت و شلوار پاهایش را روی هم گذاشته بود و به پنجره کنارش خیره شده بود ،احساس کردم او هیچ کس را جز خودش نمیبیند،بقیه مردم هم مشغول پچ پچ کردن بودن،
در آن حال پیرزنی هم وارد مترو شد و مانند آن مرد نوازنده از مردم کمک خواست،باز من به ژست های عحیب و مغرورانه مردم نگاه کردم،آن موقع به یاد فیس بوک افتادم که در آن عکس های تأثر برانگیز گذاشته میشود و مردم لایک و کامنت ،
بله اینگونه است ،نمیدانم گره زندگی کجاست.
چرا انسان ها سعی نمیکنند به اطرافیان خود نگاه کرده و برای کمک به آنها قدمی بردارند،چیزی که من را بیشتر آزار میدهد این است که فکر میکنم جای سنگ و قلب انسان امروزه عوض شده است،همین لحظه به یادم افتاد که به پیرزن هم کمکی کنم به اطرافم نگاهی انداختم ولی او دور شده بود و من باید پیاده میشدم ،کاش به جای این همه حرف و فکر کردن راجع به دیگران به آن پیرزن کمکی کرده بودم تا فرقی با اطرافیان داشته باشم
اشتراک در:
پستها (Atom)
من باور دارم ... که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد. نلسون ما...

-
عشق به روایت داستانی کوتاه(عشق کرگدن) به قلم: شل سیلور استاین یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می...
-
هر دار و دستهای هزار بازوی خود را دراز میکند تا مانع از این شود که شما یک درجهی دیگر بالا بروید، هزار دهانِ خود را باز میکند تا تمسخر...